لسان الملك سپهر

313

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

را بربود و برآورد و چنان سخت بر زمين زد كه خرد و در هم شكست و بمرد . از پس او يك تن ديگر از آن سه سوار آهنگ خيمه كرد و چون نزديك شد ، هم آن زن پير فرياد بركشيد كه دور شو و اگر نه تو را نيز از آن شربت چشانم كه يار تو نوشيد . وى نيز بر خيمه همى نزديك شد ، پس آن زن پير بدويد و مشتى بر سينهء او كوفت چنان كه بر پشت افتاد و جان بداد ، آن سيم چون حال آن دو بديد عنان برتافت و صورت حال را با عامر و عباس و عنتره بازگفت . ايشان در عجب شدند و سلاح جنگ در پوشيدند و با صد ( 100 ) تن از گزيدگان لشكر خويش برنشستند و بدان جانب شدند ، چون پيرزن آن سواران را بديد از خيمه بيرون شد و آوازى چنان سهمگين برآورد كه لشكريان را حال ديگرگون ساخت و گفت : هلقام الحزم الحزم ، و در اين هنگام دختركى از آفتاب روشن‌تر سر از خيمه بيرون كرد و گفت : اى سواران ، به سلامت سر خويش گيريد و بازشويد پيش از آنكه شير سياه برسد ، عامر از بيم دادن او بخنديد و روى به عباس كرد و گفت : هرگز گمان نكنم كه در عرب و عجم مانند اين دختر مادر زاده باشد . پس عامر و عباس و عنتره هر سه از اسب به زير آمدند كه آن كنيزك را اسير گيرند و با او هنوز سخن مىكردند كه از دور كودكى پديدار شد با چهره‌اى همچون بهشت و بهار و گيسوان مشگين ، از پس پشت انداخته چنان كه بر سرين افتاده بود و بر اسبى سياه كه چهار دست و پاى و پيشانى سفيد داشت بر نشسته و يك پيرهن و ازارى در بر نموده و او را از سلاح جنگ يك نيزهء دراز به كف بود كه سنانش چون آتش تابناك مىنمود . و سه غلام سياه در پيش روى پياده روان داشت و مانند پلنگ زخم خورده يا شير طعمه ديده فرياد همى مىكرد و رجز همىخواند تا در برابر سواران برسيد . پس عنان بكشيد و ندا در داد كه : هان اى گروه ، شما را بدين خيمه تاختن غرض چيست ؟ قسم به لات و عزّى كه مرا جز ده ( 10 ) شتر و سه اسب و يك سلاح و اين سه غلام سياه از خواسته « 1 » دنيا هيچ به دست نيست و اين عورات كه در اين خيمه‌اند مادر و خواهر و دختر عم و اهل و عشيرت منند ، بازشويد و مرا بر خويشتن برمىآشوبيد و محال دانيد كه از من چيزى توانيد ستد . عامر بن طفيل گفت : هان اى غلام ، تو كيستى و از كدام قبيله و چه نام دارى ؟

--> ( 1 ) . زر و مال